شرف الدين على يزدى
1005
ظفرنامه ( فارسى )
كوهى است بلند بغايت تند چنانچه پاى زينهها بستهاند تا صعود بر آن متمشّى گردد ، و سكّان ختن و توابع ، هنگام حدوث فتن و وقايعپناه به حصانت آن كوه برند . اميرزاده چون بر كيفيت حال آن كوه اطلاع يافت بازگشت و آن زمستان در كاشغر گذرانيد و از پرىپيكران مغول و حوروشان ختن دو تغوز اختيار كرده ، مصحوب شيخ يساول به درگاه عالمپناه روانه داشت . و او در اثناى يورش شام - كه بعد از اين شرحپذير خواهد گشت - به معسكر ظفر قرين رسيد . و يك تغوز دختر و يك تغوز اسب به اميرزاده محمدسلطان فرستاد و او با لشكر به عزم يورش جته به تركستان آمده بود ، و چون اميرزاده اسكندر توقف نانموده مسارعت نموده بود و از پيش رفته ، آن معنى بر خاطر شاهزاده گران آمد و بيلاك او را رد كرد و از آنجا مراجعت نموده ، به سمرقند رفت . و چون بهار شد اميرزاده اسكندر به اندكان آمد و از آنجا به عزم ديدن اميرزاده محمدسلطان متوجه سمرقند شد و چون به آقكوتل « 1 » رسيد ، به او رسانيدند كه خاطر شاهزاده متغير است و قصد گرفتن تو دارد و چون او نيز در خاطر انديشهء فضولى داشت متوهم گشت و به اندكان معاودت نموده ، به قلعه درآمد . امرا كه آنجا بودند مثل پيرمحمد طغاىبوغا و پيرحاجى پسر ملش اين معنى را حمل بر مخالفت و عصيان كردند و لشكر اندكان را جمع آورده ، حصار را در ميان گرفتند . اميرزاده اسكندر با ايشان سخن كرده ، از قلعه بيرون آمد و در گلستان نزول كرد - و آن باغى است كه اميرزاده عمر شيخ احداث فرموده بود - و ايشان نوكران خاصّهء او را گرفته بند كردند . خبر به سمرقند پيش اميرزاده محمدسلطان فرستادند - كه او را انديشهء مخالفت بود و به قلعه درآمده - ما نوكران او را گرفتهايم . از پيش شاهزاده كس آمد و اميرزاده اسكندر را با نوكران به سمرقند برد و در كنار آب كوهك او را به شاهزاده رسانيد و يرغو پرسيده ، اميرزاده اسكندر را بند كردند و بيان تموربيگيجك را كه اتابكش بود با بيست و شش نوكر اميرزاده مشار اليه به قتل آوردند .
--> ( 1 ) . م : كنك .